سعدی
می گفت دگرباره به خوابم بینی پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
شعر و موسیقی اصیل ایرانی
می گفت دگرباره به خوابم بینی پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را زمیان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی کآزاده به کام دل رسیدی آساندارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ور نیک نیامد این صور عیب کراست
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای درین خانه ی ویرانه ندارد
دل را به کف هرکه دهم باز آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرتکش ما نیست آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای دیوانه سر صحبت پروانه ندارد
تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای درین خانه ی ویرانه ندارد
دل را به کف هرکه دهم باز آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرتکش ما نیست آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای دیوانه سر صحبت پروانه ندارد
تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد
دریغا که بار دگر شام شد سرا پای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد مگر من که رنج وغمم شد فزون
جهان را نباشد خوشی در مزاج بجز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج چکیده است بر خاک سه قطره خون
جوانی پاک باز و پاک رو بود که با پاکیزه رویی در گرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندران حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی برآشفت شنیدندش که جان می داد و می گفت
حدیث عشق از آن بطال می نوش که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران زندگانی زکار افتاده بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشق بازی چنان داند که در بغداد و تازی
دلارامی که داری دل در او بند دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق از این دفتر نبشتی
به رخ سیاه چشمان نظر ار بود گناهی بگذار تا گناهی بکنیم گاه گاهی
همه شب ستاره ریزد ز دو چشم در کنارم به هوای چشم مستی به خیال روی ماهی
شب و روز در فراقت ز تو دور از که نالم شده دل زغصه کوهی شده تن ز رنج کاهی
تو به اشتباه روزی قدمی به خانه ام نه که رسد دلی به کامی چو کنی تو اشتباهی
دل عاشقان مسکین مشکن بترس از آندم که شبی نیازمندی بکشد ز سینه آهی
ای که بر تربت من می گذری بی نیازانه بدان می نگری
هیچ دانی که نهفته است اینجا کیست این خسته که خفته است اینجا
یک جهان قصه ی جانسوز اینجاست شاعری شوم و سیه روز اینجاست
قدری آهسته برو پژمان است که در این گور سیه پنهان است
آه و اشکش همه شب بود ندیم شمع هستیش هواخواه نسیم
شربت مرگ چشیده است بسی رنج چون او نکشیده است کسی
عمر او یکسره در سختی رفت شب و روزش به سیه بختی رفت
بارها مرده و فرسوده شده است تا که این مرتبه آسوده شده است
تازه چندی است که خوابش برده است بگذارید بخوابد ، مرده استزاهد بودم ترانه گویم کردی سرگشته ی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه ی کودکان کویم کردی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک چون سبزه امید بردمیدن بودی
این کهنه رباط را که عالم نام است و آرامگه ابلق صبح و شام است
بر نیست که وامانده ی صد جمشید است قصری است که تکیه گاه صد بهرام است
خیام اگر زباده مستی خوش باش گر با صنمی دمی نشستی خوش باش
پایان همه عمر جهان نیستی است پندار که نیستی چو هستی خوش باش
وقت سحر است خیز ای مایه ی ناز نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند دراز وانها که شدند کس نمی آید باز
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
وان گل به زبان حال با او می گفت من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار
چون ننالم که در این سینه دل زاری هست راحتی نیست در آن خانه که بیماری هست
دلم از سینه به تنگ است خدایا برهان هر کجا در قفسی مرغ گرفتاری هست
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد ، چنان بی خود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد.
سَری ظَیفُ مَن یَخبو بِطَلعَتِهِ الدُّجی شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال که بدیدی ، چراغ بکشتی به چه معنی؟
گفتم : به دو معنی : یکی آن که گمان بردم که آفتاب بر آمد ، و دیگر آن که این بیتم به خاطر بگذشت:
چون گرانی به پیش شمع آمد خیزش اندر میان جمع بکش
ور شکر خنده ای است شیرین لب آستینش بگیر و شمع بکش
دایم گل رخسار تو بر بار نمامد این دل شده در حسرت دیدار نماند
چندین چه کنی ناز که تا چشم کنی باز از عشق من و حسن تو آثار نماندگفتی سر زلف مشگسایی دارم روی خوش و لعل جان فزایی دارم
داری همه چیز بی وفایی امّا من هیچ ندارم و وفایی دارم